X
تبلیغات
رایتل
دست نوشته های یک مانی
  
 دست نوشته هایی از سوی کسی که بر عکس بسیاری ، فکر می کند . دست نوشته هایی شامل : تاریخ ، سیاست ، جامعه و ...
 
آرشیو
نگاه به موضوعات یاوه نامه ها
 
سه‌شنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1388
معجزه ای از دولت نهم ، مزاحمت های خیابانی ، وداعی با میثم !!

در این آپ که بیشتر مدیون خانه ماندن و دانشگاه نرفتن امروزم هست سه تا مسئله رو بهش می پردازم ، اول معجزه ای از دولت نهم و دوم مزاحمت های خیابانی که قرار بود در نشریه بیداری دانشگاه چاپ بشه و بعد از نقد یه عزیزی در موردش در همین اینترنت ، بطور کلی منصرف شدم از چاپش و قرار دادنش در اینجا هم بخاطر آن بود که در آپ گذشته گفته بودم در این مورد مقاله ای قرار می دهم و سخن آخرم نیز در مورد میثم خواهد بود که دیروز در مسجد باهاش وداع کردم !


======================================================


معجزه ای از دولت نهم !!


تقریبا 28 یا 29 فروردین بود که در روزنامه کیهان دیدم متنی بدین مضمون چاپ شده !!


استجابت دعای احمدی نژاد
دکتر محمود احمدی نژاد در پایان سخنان خود در جمع پرشور مردم اصفهان در میدان امام خمینی دست به دعا برداشت و از درگاه باریتعالی باران را برای این مردم درخواست کرد.
به گزارش خبرنگار ما به دنبال این دعا از شامگاه چهارشنبه بارش و رحمت الهی در سطح استان اصفهان آغاز شد به گونه ای که در چند مرحله شدت باران و تگرگ در شهر اصفهان به ویژه صبح پنجشنبه به اوج خود رسید و موجب آب گرفتگی برخی از نقاط شهر شد.



تصویر و متن خبر که در این لینک هم می تونید خبر رو پیدا کنید :


http://www.kayhannews.ir/Detail.aspx?cid=10742


خود گویای همه چیز هستند و این وسط تنها یک مسئله باقی می ماند و آن اینکه بقول دکتر شریعتی : دیگر دوران آن گذشته که به کسی خوب حمله کنیم ، الان در جنگی هستیم که باید از شخصیتی بد دفاع کنیم !!


و حقیقتا حیات این افراد قدرت طلب ، کسب کرسی قدرت وابسته به ترویج خرافه والقاء مقدس مابی در بین افراد جاهل وتوده ی نا آگاه وخرافه گراست . پس تعجبی ندارد.که بعد از ادعای معجزه ی هزاره ی سوم بلا فاصله باران بیاید . حلا شانس اوردیم که رسالت با پیامبر پایان یافته اگر نه...


=====================================================


بوق ، بوق ، بوق


آقای قاضی بهش گفتم مگه خودت خواهر و مادر نداری ؟  آقای قاضی بخدا ، به جون مامانم اولش شروع کرد به بوق زدن و وقتی دید اصلا توجهی نمی کنم بهش ، پیاده شد از ماشینش و می خواست بزور منو سوار ماشینش کنه ، هوا  تاریک بود . ترسیده بودم ، بخدا برای اینکه بترسونمش اون شیشه رو برداشتم و وقتی  اومد طرفم بهش زدم .

( دیگه گریه امونش نمی ده و دادگاه باز هم ملتهب می شه )


فقط کافیست کمی در صفحات حوادث بچرخید تا پایان امثال این خبر را بدین شکل بخوانید :

ساعت پنج صبح ، در محوطه زندان ؛ به جرم قتل عمد به  قصاص نفس محکوم و آن دخترک بر چوبه دار رفت .

کمی بدور از این فضا ، همانجائی که توحش فکری مانند  کبکی سر در برف منکر وجود این مزاحمت هاست و اگر هم آنرا قبول کنند این ناهنجاری را گردن غرب و تهاجم فرهنگی می اندازد به این واقعیت می رسی که بجای ماشین های گشت  ارشاد و چماقی در مقابل در دانشگاه که به موها و لباس ها گیر می دهند بیشتر نیاز به فرهنگی است تا از مزاحمت ها جلوگیری شود .


که حقیقتا امنیت و گشتی که در پشت آن ایجاد رعب و وحشت باشد پشیزی بازدهی ندارد !!


نه ، شاید بهتر است مضان اتهام را به خود نشانه گیرم ؛ من چه کرده ام که تو در جامعه ی من امنیت نداری ؟!؟ ببین ، حتی در همین جا می گویم جامعه ی من ، نمی گویم جامعه ی ما .

 آنقدر بر سرت کوفته ام که تو هیچ نیستی و تو ضعیفه ای بیش نیستی که خود تو نیز باور کرده ای ؛  آنقدر تو را تحقیر کرده ام که خودت باور داری بدلیل آنکه زن هستی باید مزاحمت شوند و برای خودت نیز گویا معمول شده این بوق ها و بجرم زن بودنت آماده ای تا عقده های  حقارت عده ای

با نام مرد را بر دوش خویش حمل کنی .

آهای خانوم ساده تر می گویم ، من به عنوان یک مرد از خویش متنفرم به آن دلیل که تو را در شعر هایم به عنوان شخصیتی که صرفا با کام جویی از او می توان به خوشی رسید ، تنزل داده ام . من از خویش متنفرم به آن دلیل که هم نوعان من تو را ضعیفه می خوانند .

من از خویش متنفرم به آن دلیل که تنها تو را در آواز های شبانه و در آغوش گرفتن هایت یافته ام .

نمی دانم چندین سال و چندین قرن و چندین هزاره است که تو را بدروغ نادان و ناقص می خوانند ولی آنچه که ناراحتم می کند و افسوس مرا بر می انگیزد آنست که می دانم همیشه با حقارت به تو نگاه می شود و عده ای کوته فکر همیشه با مدعا ناقص بودن تو به خود اجازه می دهند هر گونه تعددی را بر تو روا بدانند و بی شک این از آنروست که موطن تو هنوز به بازو ها نگاه می کنند و تفکر و خرد در این بوم اندکی ارزش ندارد .


اینجا سکانس آخر است :

 

باز هم زنی در معابر عمومی

باز هم اصلا مهم نیست که حلقه ی ازدواج در دستش باشد و یا طفلش در آغوشش باشد . اصلا هم مهم نیست که چادر بر سرش باشد و یا مانتویی بر تنش ، چون در همه حال می شنود :


بوق بوق بوق


=================================================


وداعی با میثم 


دیروز ساعت 5 بعد از ظهر مسجد علی ابن ابی طالب واقع در سهروردی شمالی مراسمی برای اون مرحوم برقرار بود که متاسفانه بعلت ترافیک شدید و آدرس نچندان دقیق من ، با سی دقیقه تاخیر به اونجا رسیدم و واقعا غیر قابل وصف هست حسی که وقتی عکسش رو دم در دیدم و ترجیح می دم که چیز خاصی ننویسم در مورد اونجا و فقط یه تبریک بهش بگم بابت قهرمانی استقلال که متاسفانه عمرش قد نداد تا ببینش .



=====================================================


بازم با چند تا جمله ی کوتاه وصف حال خودم متن رو تموم می کنم ، هرچند قبلش هم باید بگم اگه این آپ خیلی بی روح بود و کمترین نشاطی داخلش نبود دلیلش افسردگی و ناراحتی زیادی هست که این چند روزه داشتم و انقدر بهم فشار آورد که امروز نه تنها دانشگاه نرفتم ، بلکه ترجیح دادم تنها بر روی تخت بشینم و به چیزهایی فکر کنم که تا بحال نکرده بودم و امیدوارم این مطلب رو ببخشید !


1-  واقعا هفته تلخی بود !! ( از دو شنبه هفته قبل تا امروز سه شنبه واقعا خیلی هفته بدی بود ) 


2- چند هفته ای هست که تقریبا هروز عصر یا ظهرا به چیتگر می رم و پیاده روی می کنم و سعی می کنم خودمو از نظر روحی تخلیه بکنم و انرژی برای خودم جمع کنم ، این دوتا عکس مال یکشنبه هست که در حین بارون فضای جذابی رو تجربه می کردم . واقعا زیبا بود .


این رو از پشت شیشه ماشین انداختم که تلفیق قطرات و خیس بودن زمین با هم معلوم باشه

این هم از بالاترین نقطه چیتگر


3- هر روزی که می گذره بیشتر بر این مطلب واقف می شم که میر حسین عمرا رای بیاره ، طی یک پژوهشی که برای یک کمیته ای انجام دادم ؛ از 200 نفر بصورت اتفاقی پرسیدم شخصیتی به اسم میر حسین موسوی می شناسید ؟


75 نفر پاسخ دادند خیر ، 40 نفر فرمودند آخونده ؟ 65 نفر می شناختند و در مورد رای دادن هم بی تمایل به رای دادن به وی نیستند ، 20 نفر با وجود شناخت فرمودند خیر بهش رای نمی دهم !!


4- طبق پیش بینی هواشناسی ، فردا یعنی چهارشنبه قراره توی تهران بارون بیاد ، می شه یاد من هم باشی ؟


5- چقدر دوست دارم یه نفر که خودش می دونه کی هست ، بدونه بارون هم جلوی اون کمه !!


6- از همه دوستانی که تو این یه هفته کذایی هوای ما رو داشتند و نذاشتند خیلی احساس تنهایی کنم ، بی نهایت ممنون بخصوص سعید و یار غارشون خانوم .... که حالا شاید نخواد اسمشو اینجا بنویسم !! 


7- حکایت من و یه بنده خدایی که خودش می دونه کی هست ، شده حکایت دزموند و پنی توی فیلم لاست !!


8- نظر هم بدید ، باعث دلگرمیمه 


مانی 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد ملتی که اومدن این یاوه ها رو خوندن : 63814


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یاوه ها
 
 
free counters